خاموش قلم ، ساکت و بگذار بماند
این واژه ام آواره در اسرار بماند
سنگین شده و همسفر بغض،چه بهتر
تا نشکندت ، بند و گرفتار بماند
چندی است که سرکش شده بهتر که میان
بن بست دل خسته ی دلدار بماند
می ترسم از آن شعله اش این شعر بسوزد
بگذار که دور از نوک خودکار بماند
شفاف شود،یاد شود،می شکند دل
بهتر که مه آلود شود ، تار بماند
شاید که ز برقش برود برق ز چشمم
بگذار غبارین و به زنگار بماند
هرچند ز خاطر نرود خاطره هایش
بگذار در این بین ، تلنبار بماند
با واژه ی امید که آمد،ولی انگار
امید نمی خواست که این بار بماند
این واژه ی آشفته ی سرکش نه چنین بود
آمد که چو همیار و چو همکار بماند
غم دید و ستم دید و وفا مرد که رنجید
پس ماند که با سوزش اشعار بماند
سعید محمدی(ڕێڕەو)
برچسب:
نویسنده: آرمان قنبری